دُرُست!
این همه سآل گذشتُ من ،
سمتِ شما آمدن، بلد نبودم!
امّـآ
شمآ که آمدن بلد بودی آقـ ـآ...
می آمدی ُ می دیدی که چگونه در حآلِ آب شُدن است !
خودم رآ نمیگویم آقآ!
مآدرم!
بیآ و مآدر رآ به تمآشآ بنشین
دلش رآ باز کن دردهآیش بخوآن
دست هآیش رآ بنگر و خآلی بودنش رآ نظـآره شو
حق بده که آب شوم و دلسرد از خدآی ِ مآدرم
که میبیند و جوابش نمیدهد...
اِشآرهـ : من سالهاست که نمیخندم از ته دل!
اِشآرهـ : باعث ُ و بانی لبخند ِ من که نه! لبخندِ مادرم شو ...
اِشآرهـ : به رضاییت قسم از شما دلخورم!
از دل تا حرم ...
ما را در سایت از دل تا حرم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10