میدانی ؟!
تکرارِ غریبانه ِ روزهایم چگونه گُذشت
وقتی روشنی ِ چشمهایم
در پُشت پرده ِ مه آلودِ اندوه پنهان بود؟!
با تو بگویم از لحظه لحظه هایِ مبهمِ کودکیم
از تنهایی ِ معصومانهِ دستهایم!
ایا میدانی که در هجومِ دردها و غم هایم
و در گیر و دارِ ملال آورِ دورانِ زندگی ام
چه دردهایی نهفته بود؟!
چه دردهایی نهفته بود
چه دردهایی....
میدانی ...
اِشآرهـ : دلِ من! از دستِ تو خون استـــ ـ !
گرفتنِ دستهایِ من آنقدر ها هم سخت نیست! اگر بخواهی...
ما را در سایت از دل تا حرم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12